تا جائیکه این مسائل برجای مانده از گذشته که عمدتاً در پیشداوریها و ذهنیّت های از پیش ساخته و کارنامه ای که مبتنی بر این گذشته برای یکدیگر ساخته ایم و در جازدن عمده ی دوستان در آموزه های گذشته، سنجش خودمان با دیگران براساس جایگاه و مقام تشکیلاتی گذشته مان که مدتّهاست سپری شده اند و موافقان و مخالفان هر تفکّری را در جبهه متخاصم و در حال نبرد سرنوشت ساز و آشتی ناپذیر قلمداد کردن و آنها را در حال توطئه چینی شبانه روزی علیه یکدیگر دیدن و توجیه پرونده سازی ها، شایعه پراکنیها و غیبت ها علیه هم و تقسیم موافق و مخالف تنها با معیار عدم پذیرش یا پذیرش انکار خودمان از طرف آنان، تشکیل محافل و گروه علیه مخالف و ... همگی امروزه مانعی بزرگ در راه وحدتیابی ما بشمار میروند! ما، اکنون بعنوان جمعی که ذهنیتی معطوف بگذشته دارد، قادر به صحبت کردن در مورد آینده باهم نیستیم. زیرا، آینده در میان چنین جمعی شور گذشته را برنمی انگیزد و شیفتگی نسبت بگذشته و تمرکز افکار به میراثهای گذشته، ذهن مارا از توجّه به سیر تاریخیمان منحرف کرده و این میراث گرائی خطری است که امروزه جمع مارا تهدید به شکسته شدن از درون میکند!.
جهت رفع این میراث گرائی مخرّب بحال اتّحاد جمع، دوستانی مسلّماً با خلوص نیّت تلاش میورزند. امّا، ما نمیتوانیم منتظر نتیجه این اقدامات که معطوف به زمانی نامعلوم است بنشینیم، بلکه باید سعی بشود در عین یاری به این تلاشها، مکانیسمی یافته بشود تا برفراز تمامی این اختلافات، بدبینی ها، تفرقه های بی مورد و بی اساس و تضادهائی با ذهنیّت از پیش ساخته شده نسبت بیکدیگر، اتّحادی هدفمند در تمامیّت حداکثری خود براساس برآیندی از اهداف حدّاقلّی و مورد پذیرش همگان، بوجود بیاوریم. تا از یکسو بر عقب ماندگی خود از سیر مبارزه فائق بیائیم و از سوی دیگر با نزدیک ساختن افراد باعث رفع این میراث گرائی مبتنی برگذشته بشویم!.
برای پیشبرد چنین امری نیز، باید همه مطمئن بشوند که در این اتّحاد، موانعی بنام معیارها وجود دارند که موجب پیشگیری از " کیش شخصیّت پرستی، اقدامات ضد اراده و خواست جمعی و انحصار طلبی" اشخاص، مثلاً چون بنده (که در پای بسم الله از طرف بعضی دوستان براحتی به آن متّهم شده ام!) در میان این جمع میگردد و آنها مجبور نیستند شرکت خود در این اتّحاد را منوط به عدم شرکت من "تفرقه افکن و تشدد آفرین، فردگرا و محفل گرا" بکنند! بنابراین، این موانع که بنام "معیارهای گزینش" در این پیش نویس و با قید جنبه ی "توصیه و مشورتی" داشتن آنها پیشنهاد شده اند، برای غلبه بر ترس و احتیاط بی مورد از وحدت و اتحّاد عمل، بدلیل آسودگی بعضی افراد و از نظر بعضی دیگر به خصایل ناپسندیده و اطمینان از این امر که حتّی در صورت دستیابی چنین افرادی به مسئولیّتی در این اتّحاد، باز اهرمهای باز دارنده و کنترل کننده ای وجود دارند که از بروز و میداندار شدن این خصایل جلوگیری میکنند، میباشد!
رأی گیری نیز در میان جمع ما بعنوان یکی از دستاوردهای دوران مدرنیسم، متأسّفانه جزو قربانیان اصلی دسته بندیهای محفلی، گروکشی ها علیه یکدیگر و وسیله ای برای بده - بستانها، نان قرض دادنهای گروهی و فردی بوده و از مضمون دموکراتیک خود تهی و بجای به کرسی نشانیدن نظر اکثریّت و ایجاد احترام به رأی اکثریّت از طرف اقلیّت، ابزاری برای قدرت گیری محفلی و فردی مبدّل شده است! آراء معمولاً در خارج از جلسات رأی گیری، در رابطه با بستگی افراد به گروه و محفلی شکل گرفته و بدون توجّه به مضمون و بدون تهیّه معیاری برای گزینش افراد به مسئولیّتی معیّن و بدون توجّه به سطح توانائی و کارآئی کاندیداها برای احراز پستی معیّن، بصورت فله ای بحساب فرد مورد نظر و هم محفل افراد واریز میشده و بدین ترتیب منافع فردی و محفلی فراتر از هر هدف جمعی قرار گرفته و موجب از هم پاشیدن هرگونه تشکّلی شده است!
احیاء اعتماد مجدد افراد به مقوله رأی گیری و تقویّت روحیّه پای بندی به نتایج آن و جلوگیری از رأی دهی فله ای از پیش تعیین شده از طرف محافل و گروهها، به نظر بنده تعیین جمعی معیارهای معقولانه برای هر مسئولیّتی بصورت کاملاً کنکرت در سرآغاز هر جلسه رأی گیری و کاندیدا شدن آزادانه ی هر فرد در همان جلسه برای تصدّی مسئولیّتی معیّن، میتواند مفید واقع گردد. در رأس این معیارها نیز باید تخصص و استفاده از توانائیهای فردی هر فرد مطابق با هر مسئولیّت معیّن قرار بگیرد، و برای تعیین این تخصّص و سطح کارآئی، بقول شما " برای اثبات آن" هیچگونه مدرکی لازم نیست!! زیرا ما نمیخواهیم کسی را به استخدام اداره یا مؤسسه ای دربیاوریم! در دنیائی که با تخصّصی شدن تمامی مسئولیّتها و مدیریّتها، از دنیای ماقبل خود متمایز میگردد و براساس تخصّصها کلّیّه امور بشریّت پیش برده میشود. چرا ما نباید تمامی فعّالیّتهای خودرا براساس تخصّص، مهارت، کارشناسی، کاردانی و توانمندیهای افراد استوار نسازیم؟ چرا ما باید هنوز هم خودرا "همه - دان" فرض کرده و در هر موردی خودرا صاحب نظر و همه فنّ حریف تلقّی کنیم؟ هریک از ما اگر منصفانه در مورد خودمان قضاوت کنیم ، مسلّماً نه تنها " همه - دان" نیستیم، بلکه تخصّص و مهارتهائی تنها در یک یا دو عرصه مشخّص داریم که تنها در آن محدوده میتوانیم ادعاهائی داشته باشیم و با شهامت باید برتری دیگران در عرصه های دیگر نسبت بخود را بپذیریم. مثلاً اگر در انتخابات برای شورای رهبری جمعیّتهای پیشنهادی در پیش نویس، یکی از معیارهای اصلی برای انتخاب به این مسئولیّت را تخصّص یا تسلّط هر کاندیدایی برای احراز این مسئولیّت به یکی از زبانهای خارجی که مورد استفاده در مجامع حقوق بشری و حقوق بین المللی است قرار بدهیم، من مثلاً لال و عجم با این زبان الکن فرنگی مآبانه ام، چرا باید خودم را کاندیدای عضویّت در این شورا بکنم؟ آیا بهتر نیست که به فرد دیگری که بهتر از من میتواند سیاست و هدف جمع را در آن مراکز بیان بکند و بهتر و بیشتر از توانائی جلب توجّه جهانیان به نقض خش حقوق انسانی نسبت به ما برخوردار است، رأی بدهم؟ و چرا باید با دسته بندی و محفل بازی جای اصله را اشغال کرد و ملّتی را از بیان گویاتر حقوق خود محروم و آنرا فدای خودمحوربینی کاذب خود کرد؟
آقای "تایاق"، انتقادی نیز از عدم امکان عضویّت کسانیکه "بباور اکثریّت اعضائ جمعیّت ها عامل پلیس سیاسی رژیم ایران" هستند، بعمل آورده و پرسیده اند که: " آیا باور تمامی اعضاء جرم را ثابت میکند؟" این سنّت همان قصاص قبل از جنایت است. برای اثبات آن باید طرف در محکمه ای آنرا پذیرفته باشد"!.
آقای "تایاق"، در کشوریکه خبر چینی و جاسوسی به شغل و پیشه ای عادّی مبدّل شده و دیگر قبح خودرا از دست داده و حتّی کودکان علناً در مدارس ترغیب به خبرچینی در مورد والدین خود میشوند و رژیمی که چهارچشمی مواظب است که هیچگونه تشکّلی چه سیاسی و مدنی، چه فرهنگی و صنفی در داخل و خارج بوجود نیآید، ما دیگر چه تضمینی داریم که "عاملین پلیس سیاسی رژیم" بدرون جمعیّتهای مدنی ما نفوذ نکنند؟ عاملینی که همکاران امنیّتی محلّی رژیم در نقض آشکار حقوق انسانی، مدنی و ملّی ملّت ما هستند و تاکنون در شکار روشنفکران، مبارزین و فعّالین فرهنگی و مدنی ما بعنوان سگان شکاری آن عمل کرده اند، در صورت نفوذ، آیا وظیفه ای دیگر در درون این جمعیّتها به پیش خواهدبرد ؟ در کدام کشورحتّی دموکراتیکترین آنها دیده یا شنیده ایم که عاملین پلیس سیاسی دولتی، دعوت به عضویّت در تشکّلهای مدنی میشوند و یا در مقابل نفوذ آنها سکوت شده است؟
درست استکه ما هیچگونه دسترسی به استناد و بایگانی وزارت امنیّت هیچ کشوری نداریم.تا طبق مستندات آن کسی را به دادگاههای ناداشته خود بکشانیم. امّا، بدنامی و مطرود بودن افرادی بدلیل عملیات گسترده و علنی خود آنها علیه مردم خود، دلیلی است که ما از این گونه افراد دوری کرده و عطای آنها را به لقایشان ببخشیم.
قرار دادن بندی در مورد عدم عضویّت اینگونه افراد بدنام و شناخته شده در میان مردم در جمعیّتهای مدنی، نه بدلیل وارد بودن اتهامی به فردی یا افرادی درمیان جمع ما در خارج از کشور در شرایط فعلی، بلکه بخاطر جداساختن حساب جمعیّتها با این افراد و ایجاد مانعی در مقابله با امکان نفوذ آتی آنها میباشد که در اساسنامه یا آئین نامه داخلی هر سازمان سیاسی و هر جمعیّت مدنی و فرهنگی مردمی، امری عادی و پذیرفته شده میباشد. همانگونه که علائم و موانع رانندگی و قوانین مربوط به آنرا نیز قبل از بروز تصادفات و سوانح رانندگی وضع و برقرار میکنند، نه پس از بروز فاجعه!
این بند در پیش نویس پیشنهادی بغیراز آقای "تایاق"، حسّاسیّت دوستان دیگری را نیز برانگیخته است که بنظر بنده این ابراز حمایت بجای این دوستان از افراد "دوجهانی" در بین ما استکه در میان این جهان و آن جهان جمهوری اسلامی در تردد هستند، امّا تنها بهمین دلیل کسی نمیتواند این افراد را از حقّ عضویّت در تشکّلهای مدنی محروم بسازد. زیرا:
اوّلاً، هر فردی بعنوان یک شخصیّت حقیقی در اتّخاذ هرگونه تصمیمی در امور اجتماعی و خصوصی خود آزاد و مسئولیّت تمامی آنرا خود برعهده دارد و هرگونه دخالت در امور مربوطه به فرد، معنائی بجز تلاش برای سلب آزادی و استقلال فکری و شخصی افراد نخواهد داشت!
ثانیاً، این حقّ هر کسی از مهاجرین سیاسی استکه، اگر تاکنون ترک تابعیّت نکرده است، از مزایا و حقوق شهروندی خود علیرغم وجود هرگونه رژیمی در ایران، بهره مند گردد و حقّ مسافرت و دیدار از وطن و خانواده نیز جزو حقوق خدشه ناپذیر هرانسان و هر شهروندی است. اگر رژیم جمهوری اسلامی برخلاف این حقوق شهروندی، موانعی برای این افراد بوجود میآورد و یا آنها را مورد بازجوئی و پیگرد قرار میدهد این خود تخطّی از حقوق بشری شهروندان این کشور است و قباحت و جرم آن متوجّه رژیم است نه این افراد که با هرگونه تفکّر، باور و عقیده شهروند آزاد و برابر حقوق آنکشور هستند!
ثالثاً، این دوستان "دوجهانی" ما، نه تنها حق عضویّت در هر جمعیّت مدنی را دارند (تأکید میکنم که نه دریک حزب یا سازمان سیاسی که اوّلین ضربه آن متوجّه خود این افراد بدلیل مسافرت به ایران، خواهد شد!)، بلکه آنها میتوانند همانند پلی بین جمعیّتهای مدنی در داخل و خارج عمل کرده و ناشرحقوق بشری افراد جامعه که هیچگونه مرز ملّیّتی، دولتی و کشوری برای این حقوق متصّور نیست، باشند!
آقای "تایاق" با این امید که طنزنویسی شما در تأمین اتّحادعمل تورکمنهای خارج از کشور مفید واقع گردد و در اینراه بقول تورکمنها، "کچه تایاق بولمانی، دمیر تایاق بول !"، خواهید بود. بررسی نظر شما را با نقل به مضمون طنزی از مولانا که هنوز نیز شاید مصداق حال امروز ما باشد با آرزوی موفقیّت برای شما خاتمه میدهم!
" نصارائی به سه نفر عرب، ترک و فارس که در کوچه ای از رهگذران طلب کمکی میکردند، سکّه ای می بخشد، عرب میگوید: با این سکّه "عنب" باید بخرم. امّا، ترکه میگوید: نخیر باید با آن "اوزم" بخرم و فارس نیز در مخالفت با هر دو آنها خواهان خرید "آنگور" میگردد و بدین ترتیب مشاجره بین آنها شدّت میگیرد. نصارائی که زبان هر سه آنها را می فهمید به آنها پیشنهاد میکند که سکّه را بمن پس بدهید تا برای هریک از شما میوه موردنظرتان را بخرم و با توافق آنها متاع موردنظر آنها را که تماماً یکی است برای آنها میآورد و باین مشاجره خاتمه میدهد! تلاش برای فهمیدن زبان یکدیگر بدون راه دادن پیشداوریها و ذهنیّت های از پیش ساخته شده نسبت بیکدیگر، شرط اوّلیّه رسیدن به هدفمان استکه در اصل مشترک و یکسان میباشند!
سوّمین نظر را آقای " خوجه نفس" ارائه داده اند. ایشان نیز نوشته اند که: "اوضاع تاریخی، سیاسی-اجتماعی کشورمان، روشنفکران ترکمن را یکبار دیگر به اتحّاد عمل در برابر اوضاع کنونی میهنمان فرا خوانده است. روشنفکران ترقّیخواه ترکمن از این رویداد با آغوش باز استقبال میکنند. ما نیز به نوبه خود این اتّحاد عمل ترکمنهای خارج از کشور را (با فرا روئی آن در داخل کشور) ضمن پشتیبانی در جهت رشد و شکوفائی این تصمیم متحّـدّانه نهایت سعی و تلاش خودرا خواهیم کرد. "
آقای "خوجا نپس" (من با اجازه شما نام شما را بزبان خودمان می نویسم) باید خدمت شما عرض کنم که این صرفاً، " "اوضاع تاریخی، سیاسی - اجتماعی کشورمان" نیست که "روشنفکران تورکمن را به اتّحاد عمل در برابر اوضاع کنونی میهنمان فراخوانده است"! بلکه تشکیل یک جمعیّت مدنی، اگر تلاش برای اتمام یک وظیفه ناتمام بقدمت بیش از سی سال در تاریخ معاصر ما است، از سوی دیگر نیز در شرایط فعلی یک جمعیّت مدنی میتواند برآیندی برای تجمّع یک جمع متفرّق و متشتّت بوده و به شناخت مستقیم و بیواسطه دوستان بدون مبنا قرار دادن میراثهائیکه تنها بکار دوری و ایجاد کدورتها و تشدّد آمده است، مفید واقع گردد و از هدفهای مشترک و حداقلی، هدفی واحد برای اقدامی واحد جهت دفاع مشترک از بشربودن ملّتمان، برفراز تمامی اختلافات سیاسی و نظری ما بسازد!
امّا، منظور من از "تلاش برای اتمام یک وظیفه ناتمام"، کم تجربگی و ناپختگی ما در اوائل انقلاب را مدنظر دارد. در بحبوحه انقلاب و بدنبال جنگ تحمیلی دولت مرکزی به ملّت تورکمن، ما توانستیم برای تشکّل یابی مردم در تشکّل های خاص خود، جمعیّتها، کانونها، و انجمنهای گوناگونی چون کانون معلّمان، زنان، مهندسین، شوراها، تعاونیها، اتّحادیّه های روستائی، سندیکای رانندگان، تعاونی صیّادان و ... الخ. را تشکیل بدهیم. امّا، برای دفاع از موجودیّت و تلاش برای ثبت قانونی آنها، نتوانستیم جمعیّت یا سازمانی حقوق بشری را که تنها در چهارچوب منشورجهانی حقوق بشر و برای اجرای بندهائی از قانون اساسی خود رژیم، بصورت مستقلّ از کانون و ستاد با تشویق و ترغیب روشنفکران و معتمدین شهرها و روستاها که از سابقه عضویّت در گروههای سیاسی و از انقلابیگری بدور مانده بودند، بوجود بیاوریم! در صورت ثبت قانونی آنهمه تشکّل، از طریق یک جمعیّت حقوق بشری قانونی، مسلّماً نه تنها شاهد نابودی یکشبه آنها از طرف حاکمیّت بدنبال جنگ تحمیلی دوّم در منطقه نمي بودیم، بلکه چنین جمعیّتی در شرایط سلب شدن فعّالیّت علنی از کانون و ستاد و انحلال آنها از طرف رژیم، میتوانست با دفاع از حقوق انسانی دوستان دربند و در تبعید ما و با فشار و افشاگری در مورد نقض خشن حقوق انسانی آنها، چه بسا از اعدام، شکنجه و محکومیّت آنها به حبسهای طولانی مدّت جلوگیری بکند!
شاید بعضی از دوستان به کارآیی چنین جمعیّتی در آن شرایط و با وجود رژیمی که نگرشی بجز رابطه "عبد و ربّ" به انسانها ندارد، تردید دارند. امّا، ما دو تجربه مثبت در این رابطه در آن سالها داریم، یکی در ثبت قانونی تعاونی صیادان آنهم بر بستر خلع ید از تمامی اربابان دریا و دیگری در رابطه با ایجاد و ثبت قانونی سندیکای کامیونداران در بندرترکمن بعداز بیرون آوردن مالکیّت انحصارئ آن از شرکت تعاونی منوچهر طائی، از زمینداران بزرگ و از شرکائ هژبر یزدانی معروف بوده که تا به امروز این تشکّلها قانوناً به موجودیّت خود ادامه داده و زندگی هزاران نفر را تأمین میکنند. دلیل موفقیّت در این امر نیز تشویق و ترغیب هیئت مدیره این تشکّلها برای پیگیری و تلاش برای ثبت خود جدا از کانون و سیاست و در نتیجه موفقیّت آنها در آن بوده است! امّا، در آن دوره ما، بویژه در دیدگاه جریان مسلّط بر منطقه، مقوله انسان و حوزه عمومی جامعه جایگاهی نداشت و مقوله بشر و هستی همچون مسئله ای سیاسی درک میگردید که حل تمامی مشکلات آن در عمل سیاسی و نظام سیاسی آرمانی ما نهفته است، تا چه برسد به حقوق آن! ما در آندوره به هیچ جمعیّت و تشکّلی که خارج از اتوریته و هژمونی مابوده است، نه تنها اعتقادی نداشتیم، بلکه آنرا رقیب و حتّی دشمن طبقاتی خود می پنداشتیم!
آقای "خوجانپس" بنظر بنده، " اوضاع تاریخی، سیاسی - اجتماعی کشورمان در کنار تشکّلهای مدنی و حقوق بشری مستقلّ از سیاست و حکومت جهت حفظ حوزه عمومی جامعه در مقابل حوزه دولت و سیاست و تأثیر آن برای هر چه انسانی تر ساختن سیمای جامعه ما، تشکیل یک حزب ملّی تورکمن را مدتهاست که از ما می طلبد که با تلاشهای مستقلّ از تشکیل یک جمعیّت مدنی برای آن باید سازمان داده بشود! حزبی که ضرورت و مشخصات آنرا بنده سعی کردم در مقاله ای تحت عنوان " در آستانه یک ضرورت تاریخی" در سال گذشته برشته تحریر درآورده و در وبلاگ " کانون فرهنگی - سیاسی " گذاشته ام که در صورت تمایل به آشنائی با آن، من شمارا به مرور آن دعوت میکنم!
با تشکّر از دوستمان "خوجانپس" و با امید به مثمر ثمر بودن " نهایت سعی و تلاش " ایشان در راه فراهم آوردن تعامل و تفاهم در میان جمع تورکمنهای خارج از کشور برای ایشان آرزوی موفقیّت میکنم.
چهارمین نظر را آقای "آشور" ارسال داشته اند. ایشان معتقدند که " زمان منتظر شماها نخواهد شد، سی سال است برای بعضی مسائل جزئی بجای تسامع و چاره اندیشی از همدیگر دور شدیم. من تازه به این دنیای مجازی پیوستم و هیهات افسوس میخوریم برای سی سالهائیکه بیهوده گذشت"! ایشان اضافه میکنند که:"حتّی دیر نشده ولی باز (هیچ -دن، گیچ یاخشی) شعار بیلن" از توانها باید سودجُست و از هرکه میتواند به ملّت خودش خدمتی بکند، باید حمایت و پشتیبانی بشود." بنظر ایشان پیش نویس ارائه شده از طرف بنده "نکات تکمیلی یا بعبارت دیگر انتقادهای زیادی دارند که در "جلسه پالتالکی آنرا مطرح " خواهند کرد و " این طرح با کمک دوستان دیگر باید تکمیل شود. و ما باید از جائی آغاز کنیم. اگر نمیخواهیم که بیشتر از اینها از زندگی سیاسی در حال جوشش دور تر بیفتیم". ایشان " از دوستان دیگر هم " خواسته اند " فعّال باشند"!
من نیز با این نظر موافقم که " زمان منتظر " نه تنها ما، بلکه منتظر هیچکس دیگری نیز نخواهد ماند. امّا، گذر زمان را برای ما بعنوان انسانهای شرقی ملالی نیست! زیرا، که ما مولود فرهنگی هستیم که به انسان نه وظیفه تغییر و نه حقّ پرسش و تفکّر در باره هستی خود و نقشی در تعیین و تغییر سرنوشت از پیش تعیین شده خود در این دنیای خاکی قائل است. این فرهنگ انسانها را به انتظار نشستگانی میداند که از عدم بوجود آمده و برای رهسپاری بسوی نیستی در نوبت ایستاده اند!
مضاف بر این فرهنگ، ما مستحیل شده ترین نسل استحاله شده روشنفکران و تحصیل کردگان تورکمن دریک سیستم مدرن آسیمیلاسیون پان ایرانیستی و اوّلین نسل پرورش یافته در شرایط اوج جنگ سرد و تقسیم جهان به سیاه و سفید و جزو حواریون ایدئولوژی جهان وطنی چپ و بیگانه شدگان با منافع ملّی ملّتمان در دامان این ایدئولوژی هستیم! بنابراین، تحلیل از عملکرد هر نسلی بدون درنظرداشت شرایط مکانی و زمانی بستر فرهنگی جامعه آنها، ما را مسلّماً به بیراهه و اشتباه خواهد کشانید و نتیجه گیری مارا تا حدّ مقصّر و یا قهرمان دانستن افرادی از میان همان نسلتقلیل خواهد داد.
یک توانائی بزرگ نسل مارا از نسلهای گذشته متمایز میسازد که در هیچ نسلی از مبارزین و روشنفکران تورکمن نمیتوانست وجود داشته باشد. این نسل، در برهه ای از تاریخ بدنیا آمده استکه در آن توانسته است، از زندگی و فعّالیّت در یک نظام مونارشی خدایگان سالار آسیائی تا مبارزه با یک رژیم بنیادگرائی دینی و از زندگی در " سوسیالیسم واقعاً موجود" یعنی تجزیه عینی آرمانهای ذهنی خود، تا کار و زندگی در دموکرات ترین دنیای موجود را یکجا تجربه بکند! تجربه ائیکه هیچ نسلی از روشنفکران ما بدان دست نیافته و دست نیز نخواهد یافت!
اگر این نسل از روشنفکران تورکمن به ارزش واقعی خود پی ببرد، مسلّماً آن اعتماد بنفس لازم را نیز برای تأثیرگذاری مؤثّر بر حیات اجتماعی و سیاسی ملّت خود، نه تنها مطابق الگوهای ذهنی خود، بلکه مطابق با الگوهای تجربی، عینی و واقعی خود را خواهد یافت!
با توجّه به این تفاصیل، ما نمیتوانیم عملکرد "سی سال" گذشته این نسل را سیاه و سفید ارزیابی کرده و در سوگ آن "سی سالهائی که بیهوده گذشت"، بنشینیم و یا با گفتن " ما خیلی کارها هم انجام داده ایم" به پایکوبی و شادی بپردازیم و به خود غرّه بشویم. بنظر من ما تنها میتوانیم این "سی سال" را برنگ خاکستری ببینیم که اقدامات و تلاشهای صورت گرفته از طرف این نسل نه مطابق با توانمندی آنها و نه کافی و مطابق با نیاز های جنبش ما بوده است.
من برای آقای "آشور"، کاملاً این حقّ را قائل هستم که به پیش نویس ارائه شده " نکات تکمیلی یا بعبارتی دیگر انتقادهای زیادی" داشته باشند و یا حتّی آنرا مطلقاً قبول نداشته باشند. امّا، امیدوارم که ایشان بجای طرح آنها در یک " جلسه پالتالکی"، تمامی آنرا تدوین و برای پیشبرد بهتر دیالوگ و استفاده مؤثّرتر دیگران از نظریات خود، برای جمع منتشر بسازند. زیرا، در "جلسه پالتالکی" با توجّه به کمبود وقت هیچگاه نه فرصت کافی برای منتقد و نه برای جواب انتقاد شونده وجود داشته است!
با آرزوی موفقیّت برای شما و دوستانتان!
ادامه دارد